تبليغاتX
چاووش

چاووش

یادداشتهای یک مهندس

کل اتوبان شیخ زاید را با تمام برجهای لوكس و بلند دو برش با دالان سبز خروجی حقانی به مدرس وقتی از لای سایه روشن درختانش آرام  و در سراشیبی رد می شوم، عوض نمی کنم.

.

.

.

سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391 | 1:36 | رویا | |

اين روزها سرم حسابي شلوغ است.

فردا صبح به ماموريت سه روزه ی امارات خواهم رفت.

اگر وقت شد از آنجا هم پست مي نويسم.

يك مطلب مهم -از نظر خودم- مي خواستم بنويسم كه وقت نشد.

تا بعد...

شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391 | 16:10 | رویا | |

دو روز رفته بودم ديار پدری.

پدر و مادر را روانه ی حج كرديم و بازگشتيم.

از زمين و آب و آسمان و آفتاب نپرسيد كه خود خوب مي دانيد كه اين روزها چقدر همه چيز در آن ديار زيباست!

.

.

.

.

.

.

و اما...

برخي آدمهاي دور و بر آدمی، بيشتر منظورم به بستگان نسبي و گاها سببي است. چرا كه دوستان و آشنايان را مي شود حذف كرد.

چون غده سرطاني هستند كه اگر بهشان دست بزنيد بيماري تمام وجودت را خواهد گرفت و اگر رهايشان هم كنيد او رهايت نمي كند و آزارت مي دهد.مجبوري كج دار و مريز با او كنار بيايي.

برخي از آدمهاي دور و بر بدتر از آنچه كه در بند پيش گفتم؛چون تاپاله نيمه خشكي هستند كه بر زمين رها شده اند.

اگر امكان حذف آنها را از جايي كه رها شده اند نداريد بايد تنها با ناديده گرفتنشان از كنارشان رد شويد. چرا كه هر گونه دستكاري آنها فقط گندشان را در مي آورد و موجبات رنج بيشترتان مي گردد.

اين دو دسته هميشه در زندگي آدمي موجبات رنج ديگرانند؛ يا بايد دردشان را تحمل كرد يا بايد ظاهر و بوي گندشان را.

و براي اين هر دو چاره ايي جز ناديده انگاري نداری.




چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391 | 11:11 | رویا | |

گاهي اوقات گمان مي كنم كه آدم پيگيري نيستم؛

البته اين خصلت را بيشتر به واسطه ی عدم رضايت از شرايط در من ايجاد مي شود.

درست يا نادرست، هميشه از خودم توقع بيشتر از اينها داشته ام و دارم.

درست يا نادرست، هميشه گمان مي كنم توانايي انجام هر كاري را دارم.

درست يا نادرست، هميشه دوست دارم حيطه هاي جديد را امتحان كرده و توانايي خودم را در آن گستره بسنجم.

اما گمان مي كنم كه اين نگرش زياد هم خوب نيست؛ چرا كه در عين حال كه چنين فردي ممكن است در زمينه هاي مختلف اندك تجربه ايي كسب كند. اما شايد زمان كافي براي پرداختن به يك حيطه و تخصص يافتن در آن پيدا نكند.

البته راستش دارم كمي خودم را اصلاح مي كنم.

فعلا تنها پيگير دو حيطه هستم تا توانايي ها و دانشم را در آن به موازات هم افزايش دهم.

اكنون با اين نگرش و با افزايش ميزان توانايي هايم در اين دو گستره ميزان رضايت دروني از خودم كم كم دارد بيشتر مي گردد.

گمان مي كنم اكثر افراد موفق و توانمند تنها تفاوتشان با آدمهاي معمولي چون من پيگيري مستدام شان در يك حيطه كاري مي باشد.

البته منظورم از اين پست تاييد و درست انگاشتن افراد تك بعدي نيست. چون به هر جهت آدمي موفق تلقي مي شود كه در عين حال كه در يك حيطه تخصص و توانايي مناسب دارد بلكه در حيطه هاي ديگر نيز در حد معمول يك انسان بالغ تجربه اندوخته باشد.

به ياد دارم در دوران دانشگاه كه يكي دو دانشجوي بسيار موفق در زمينه ی تحصيل كه در روابط اجتماعي بسيار ضعيف بودند و نيز تنها اطلاعات آنها از محيط پيرامونشان باز مي گشت به انچه كه در كتابهاي درسي شان خوانده بودند.

اين از نظر من ارزش نيست.

هر چند دمدمي مزاج و باري به هر جهت بودن نيز به يك ارزن نمي ارزد.



یکشنبه هفدهم اردیبهشت 1391 | 8:58 | رویا | |

در خصوص پست قبل يكي از خوانندگان اين پنجره نوشته است كه:" كلا گوسفند براي سر بريدن آفريده شده است."

راستش چنين جمله ايي از نظر من بيشتر طنز است! باورم نمي شود كه شخصي چنين ديدگاهي داشته ياشد.

هر چند كه از نظر ايشان هم من كسي هستم كه " معلوم نيست اصلا به چه اعتقاد دارد."

درست است كه ما گوسفند را به عنوان بخشي از غذا مي خوريم.

ولي آيا براي رفع بلا و يا چشم روشني و هر چيزي از اين دست ضرورتي دارد كه يك موجود زنده را بكشيم؟!

.

.

.

.


پي نوشت:

1. راستي حالم گويا بهتر شده است.

اين را در جواب دوستي گفتم كه پرسيده بود.

سپاس گزارم



2. اين را هم بگويم كه اگر در جواب برخي موارد چالش برانگيز ، پاسخ سرگشاده مي دهم به اين دليل است كه برخي خوانندگان اين پنجره بصورت ناشناس كامنت مي گذارند.

بد نيست اين را هم بيفزايم كه ناشناس از نظر من در اين جايگاه كسي است كه من نشاني از او نداشته باشم. نه نشاني از نشانه هاي جهان واقعي چون نام و آدرس و تلفن و ...

بلكه نشاني هاي كارآمد اين جايگاه آدرس ايميل است و بهتر از آن آدرس وبلاگ و يا سايت شخصي.

اين را هم در پاسخ دوستي گفته بودم كه چندي پيش پس از خواندن پاسخ من به نظرش در وبلاگ و پس از اشاره كردن من از ايشان با عنوان ناشناس، با توپ پر آمده و بعد از اينكه شجره نامچه اش را برايم نوشت گفت حالا شناختي!

اين را نوشتم كه هم ايشان بدانند و هم ديگر خوانندگان اين جايگاه.



شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | 8:59 | رویا | |

اين سردردي كه از شنبه گريبان ما را گرفته و رها هم نمي كند كم كم دارد موجب نگرانيم مي شود.

امروز كه وقت ندارم؛ ولي فردا بايد براي يك چك آپ كلي به پزشك مراجعه كنم.

.

.

.

هفته آينده پدر و مادرم به زيارت كعبه خواهند رفت و من نيز يكشنبه شب براي بدرقه آنها به ولايت سري خواهم زد.

راستش به واسطه فرهنگ و علاقمندي والدين -بيشتر مادرم- ما مجبوريم به انجام مراسمي چون بدرقه و دادن وليمه ی بازگشت از چنين سفري و كلي ريزه كاريهايي كه نه مورد علاقه من است و نه به درستي آن اعتقادي دارم.

راستش را بخواهيد از آشنايان نزديك كه پنهان نيست از شما چه پنهان! از روزي كه تاريخ سفر والدينم قطعي شد؛ روزي نيست كه پدر و مادرم بر سر اين سفر با هم بحث نداشته باشند؛

راستش پدرم را كه تقريبا با كلي صحبت توانستيم راضي كنيم كه به چنين سفري برود، چرا كه مانند بسياري از افراد نگرشش اين است كه:" من پول اضافي ندارم به عرب بدهم و به جاي چنين سفري پولش را به يك جوان مستمند كمك خواهم كرد" قبلا كه گفته ام با هر چه نگرش ناسيوناليستي افراطي مخالفم- بعد از كلي صحبت و با نهايت حسن استفاده از اين ديدگاه پدرم كه" هر جايي ارزش يك بار ديدن را دارد" و براي كمك كردن هم هميشه مي توان اين كار را انجام داد؛ بالاخره او را راضي كرديم تا براي يكبار به اين سفر برود.

اما داستان اصلي از علاقه مادرم به خريدن سوغات و برگزاري مراسم خداحافظي و دادن وليمه شروع شد.

راستش من و خواهرم هم با پدرم همصدا شديم كه مادرمن! الان كه 200 سال پيش نيست كه خيلي از چيزها را فقط در برخي از نقاط ببينيم، امروزه روز همه چيز در تمام كشورها يافت مي شود و سوغاتي آوردن ديگر چون قديم ها رونقي ندارد. اما ما سه نفر هيچكدام نتوانستيم حريفي براي مادرمان باشيم و نهايتا مي دانيم كه ايشان هر آنچه را كه دوست دارند انجام خواهند داد.

 ولي بدترين بخش اين ماجرا آنجا است كه موقع بازگشت والدينم ما بايد! برايشان يك عدد حيوان زبان بسته را قرباني كنيم؛من خودم از انجام اين كار متنفرم و اصلا دلم راضي به اين كار نمي شود ولي از آن سو، با نوع ديدگاه سنتي كه وجود دارد مي دانم كه والدينم ناراحت و دلشكسته خواهند شد.

راستش براي سوغاتي خريدن هر چه حرف زدم كه فايده نداشت ، آخر سر هم گفتم كه بي خيال خروج ارز از مملكت، در مورد وليمه دادن نيز آخرش به اين رسيدم كه به من چه ربطي دارد؟! هر كسي سبك زندگيش متفاوت است و هميشه كه نمي شود به همه گفت كه شما به جاي دادن وليمه به دوست و آشنا، به چند فقير يا موسسه خيريه كمك كنيد. اما راستش اين يك قلم آخر را نمي دانم چه كنم؟ كشتن يك موجود زنده اصلا چه ربطي به علاقه و احترام من به پدر و مادرم دارد؟

چرا بيشتر افراد نمي توانند تفاوت اين دو مقوله را از هم درك كنند؟!



سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | 9:27 | رویا | |

انصافا بد قولي نكردم ...

يعني در واقع انگار بد قولي كرده ام ولي ناخواسته بود.

اگر بدانيد ديروز چه حال و روزي داشتم، توقع پست نوشتن كه هيچ توقع حرف زدن هم از من نمي داشتيد؛ ديروز ساعت 2 مجبور به گرفتن مرخصي ساعتي شدم و به خانه برگشتم؛ در راه برگشت به خانه هم خدايي بود كه با كسي تصادف نكردم چرا كه از بس سرم درد مي كرد چشمانم خوب نمي ديد. به خانه كه رسيدم تا ساعت حدود 8 شب خواب بودم ولي باز هم بعد از اينكه از خواب بيدار شدم سردرد داشتم؛ امروز هم هنوز سرم درد مي كند، ولي آنقدرها هم غير قابل تحمل نيست.

.

.

.

.

.

.

.

بگذريم.

.

.

.

.

.

گاهي اوقات فكر مي كنم كه چرا بيشتر ما سعي مي كنيم لهجه منطقه و اقليم خود را مخفي كنيم. واضح تر بگويم چرا معيار سنجش لهجه ها و خوب و بد بودن آن فقط لهجه پايتخت نشينان و يا به قولي "تهراني" شده است؟

از كودكي با وجود اينكه پدر و مادرم هر دو باهم با گويش محلي صحبت مي كردند ولي در خانه با ما با زبان پارسي و اگر دقيقتر بگويم با گويشي نزديك به تهراني صحبت مي شد.

در فاميل پدري تمامي بچه هاي هم سن و سال ما با همان گويش محلي صحبت مي كردند و گاهي اوقات هم به شوخي يا جدي بزرگترها و كوچكترها، اين پارسي يا به قول انها"شهري" صحبت كردن مان را دست مي گرفتند.

هر چند پارسي صحبت كردن از كودكي به ما كمك كرد تا بعدها- يعني همين امروز- تقريبا با لهجه كمتري صحبت كنيم و مثل خيلي از دوستان با اولين كلمه ايي كه از دهانمان خارج مي شود ديگران محل دقيق تولدمان را به ما گوشزد نكنند ولي عيب كار اينجاست كه الان وقتي مي خواهم با گويش خودم با بستگان و دوستان هم محليم صحبت كنم باز هم مورد خنده واقع مي شوم كه " تو رو خدا با اين لهجه ضايعت محلي حرف نزن".

حالا فكر مي كنم اصلا چه عيبي داشت اگر من امروز با لهجه شمالي پارسي را حرف مي زدم ولي مي توانستم بدون لهجه ی به قول هم محلي هايم"شهري"، با آنها صحبت كنم.

البته يكي از دلايل اين پيشامد هم اينست كه در فرهنگ ما گويش محلي متاسفانه برابر است با بي سواد اگر نگوييم،حداقل بي اطلاع و عقب افتاده تلقي شدن فرد. شايد امروز برخيها به غلط بودن اين نگرش پي برده اند ولي باز هم نگرش عمومي بر اين است و افراد سعي بر مخفي كردن لهجه خود دارند مخصوصا اگر در پايتخت زندگي كنند.

گمان مي كنم اينگونه مي شود كه نسل من چيزي از قوميت خود براي انتقال به نسل بعد نخواهد داشت و در نسلهاي بعدي فرهنگ و گويش منطقه ايي كه من از آن برخاسته ام كم كم به فراموشي خواهد رفت.

البته اين را هم بگويم كه هر چقدر آدمي سعي كند تا لهجه اش را مخفي نمايد ؛ در لحظاتي كه دستخوش هيجان مي گردد هر كسي به زبان مادري خود باز مي گردد حتي اگر مدتهاي مديدي باشد كه از آن استفاده نكرده باشد.

اين مورد را چه در خود و چه در افراد ديگر بارها ديده ام.

راستي با اين همه تفاسير، به نظر شما من لهجه ندارم؟!


یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 | 14:53 | رویا | |

به يمن تعطيلي چهارشنبه ی گذشته مجالي فراهم شد تا سفري كوتاه داشته باشيم به سرزمين آذربايجان شرقي...

هوا بسيار خوب بود و سفري چنين، در جمع دوستان بسيار خوش گذشت.

ديشب، شب از نيمه گذشته بود كه به خانه رسيديم و امروز هم آفتاب نزده در محل كارمان حاضر گشته ايم؛ تنها چيزي كه كمي موجبات ناراحتيمان شده است سردرديست كه صبح تا چشم باز كرديم به سراغمان آمده است.

.

.

.

حال اين پيش در آمد را داشته باشيد تا اگر مجالي شد امروز بين ده ها كار ريز و درشت دوباره چند سطري بنويسم.

شنبه نهم اردیبهشت 1391 | 9:11 | رویا | |

دنيا روز به روز پيچيده تر مي شود و نسل آدمي روز به روز به اين پيچيدگي انس بيشتري مي گيرد. از اين رو هميشه كودكان نسل جديد به گواهي پدر و مادرشان- اگر بتوان آنان را گواه خوبي فرض كرد- باهوش تر از نسل قبل هستند.

هر چند به نظر من افزايش هوش-اگر منظورمان IQ باشد- به عوامل متعددي چون ژنتيك و تغذيه و محيط پيرامون آدمي و نوع پروش او بستگي دارد. هر چه بستر مناسب تري برايش فراهم گردد نسل هاي بعد و بعدتر با بهره ي بيشتري متولد مي شوند ولي لزوما در طول زندگي ممكن است اين مشخصه نه تنها پرورده نشود حتيدچار نقصان نيز بگردد. اگر چه به نظر مي رسد توانايي ظاهري خيلي از كودكان به واسطه بهره ايست كه از EQ يا هوش هيجاني برده اند.

ما پدر و مادرهاي نسل حاضر- بيشتر منظورم به نسل خودمان است چرا كه خودم هنوز فرزندي ندارم- بيشترمان با دو تا كلمه قلنبه كه از دهان كودكمان خارج مي گردد و يا كار كردن كودكمان با يكي دو وسيله الكترونيكي جديد ذوق مرگ مي شويم و گمان مي كنيم نابغه ايي نوظهور را به جهان تقديم كرده ايم.

هر چند خيلي هايمان كمي بعد تر متوجه مي شويم كه نه! انقدرها هم كه فكر مي كرديم گلي به سر بشريت نزده ايم.

كودكان امروز از نخستين روزهاي زندگيشان در دنيايي پيچيده تر از زمان كودكيهای ما رشد مي كنند؛ و با سيلي از داده ها رو به رو مي گردند وگستردگي اطلاعاتي كه به آنها داده مي شود سبب مي گردد كه قدرت و سرعت پردازش اطلاعات در آنها بيشتر گردد.

در سخن گفتن هم بيشتر از پدر و مادر، اين روزها شبكه هاي تلويزيوني و بيشتر از آن فيلهاي انيميشن- كه اين روزها هر كودكي آرشيوي كامل از جديد ترين فيلمهاي روز را در خانه دارد- موثرند؛ بارها در سخن گفتن كودكان دور و برم دقت كرده ام؛ خيلي از آنها پاسخهايي را كه در مواقع خاص ارائه مي كنند كاملا بر اساس كارتونهايی است كه ديده اند.

در دنيايي امروز هر شخصي خواه كودك ، نوجوان، جوان، ميانسال و خواه پير اگر نسبت به تغيير سريع جهان بي توجه باشد و از توجه و انديشيدن به ديتاهايي ارائه شده در پيرامونش غافل گردد. با عقب ماندن از جهان پيرامون روز به روز به آدم خرفت و بي دست و پايي بدل مي شود كه با نسل قبل از خود فاصله ی بيشتر و بيشتري خواهد گرفت.

اينگونه است كه به نظر پدران و مادران فرزندانشان باهوشتر ، و در نظر فرزندان پدران و مادران كم هوشتر اگر نگوييم، از همه جا بي خبر و بي استعداد تلقي مي گردند.

اينگونه است كه با بزرگتر شدن فرزندان و پيرتر شدن بسياري از پدر و مادران فاصله ی تفاهم اين دو نسل بيشتر و بيشتر مي گردد.

دنيا روز به روز پيچيده تر مي شود؛ خيلي از اين پيچيدگيها شايد منجر به بهبود شرايط زندگي آدمي شده باشد ولي پيچيدگي دنيا آدمها را نيز پيچيده تر كرده است.

زندگي در يك دنيای پيچيده با آدم هاي پيچيده خيلي هم ساده نخواهد بود.

البته اگر از من بپرسند مي گويم حتي كمي ترسناك هم است.

یکشنبه سوم اردیبهشت 1391 | 9:42 | رویا | |

ديروز صبح، بعد از مدتها با همراهي يكي از دوستانم به كوه-دركه- رفتيم. قرارمان ساعت 5:45 دقيقه صبح بود.

تا براي ماشين جاي پاركي پيدا كنيم و راه بيافتيم ساعت از 6 گذشته بود و هوا كم كم رو به روشني داشت.

صبح خيلي خوبی بود و هوا هم بسيار خوب تر، تا به خانه برگردم ساعت از 13:30 گذشته بود.

در مسير بازگشت تقريبا پاي كوه، خطاطي كه هميشه همان دور و برهاست؛ نشسته بر سنگي بزرگ در حال نوشتن سطرهايي از يك شعر بود و چندين نوشته قاب شده نيز كنار پايش بر زمين رج شده بود و خودنمايي مي كرد.

پس از چند دقيقه تماشا و گفتمان با دوستم، بالاخره يكي از آن نوشته هاي قاب گرفته را با هدف نصب در كتابخانه شخصي خريدم.

متن دقيق نوشته يادم نيست و چون زيبايي هر نوشته ايي به ترتيب و نوع كلمات انتخابي آن است، امروز از ذكر آن خودداري مي كنم و فردا دوباه اين پست را اصلاح خواهم كرد؛ به هر حال، نوشته ی تابلو خط خريداري شده منسوب به "كوروش كبير " بود.

در خانه، آخر شب و پس از بازگشت از ميهماني جناب سرگرد پس از ديدن تابلو خط، ضمن تاييد بر زيبايي متن و خط آن به شوخي و جدي اشاره كردند كه:" از دوران كوروش 4 تا سنگ نوشته بيشتر باقي نمانده ولي اگر تمام سخناني كه منسوب به كوروش است را جمع كنيم بيش از يك كتاب قطور خواهد شد."

بعد از اشاره ايشان من نيز گفتم كه براي خودم نيز درستي نام گوينده اين متن مشخص نيست ولي چون زيبا بود و به هر حال سخن زيبا و درست از هر شخصي به شنيدن و به خاطر سپردنش مي ارزد خريدمش- بدون توجه به گوينده منسوب شده به آن-.

در همين اثنا همين طور كه داشتم مسواك مي زدم، جناب سرگرد گفت كه :"زياد شدن اين سخنان كه منسوب به كوروش است در راستاي پر رنگ تر كردن ملي گرايی در مقابل مذهب گرايي است."

 چند جمله ي نامفهوم با مسواك در دهانم گفتم و چون در حال خفه شدن بودم پس از شستن دهانم گفتم كه:" تا به ياد دارم هميشه در اين سرزمين مليت در مقابل مذهب بوده است.گاهي اين گروه بر سركار بودند و گاهي آن گروه، جداي از دعواي گروه هاي حاكم بين ما مردم نيز هميشه تقابل وجود داشته و كمتر كساني بوده اند كه حداقل در حرف هم بپذيرند كه اين دو بايد در كنار هم باشند و نيازي به تقابل انها نيست."

جناب سرگرد كه از من مذهبي تر است اشاره كرد كه:" حرف اسلام نيز همين است و مليت و مذهب را در كنار هم قرار مي دهد نه در مقابل هم ."

هر چند ديشب هم به جناب سرگرد گفتم كه آنچه كه امروز مي بينيم با گفته او همخواني ندارد. به نظر من او در مورد يك حقيقت صحبت مي كرد كه در واقعيت اينگونه نيست.

شايد بشنويم چه در صحبتهاي خصوصي و چه در سخنان رسمي كه اين دو در كنار همند ولي پس از آن نيز تاكيد مي شود كه مليت هيچ برتري نسبت به مذهب ندارد و به گونه ايي اين مطلب عنوان مي شود كه دقيقا رتبه دوم بودن مليت در مقابل مذهب از آن برداشت مي گردد. در مقابل نيز، گروهي كه باورشان بر برتري مليت است هر آنچه كه بدي و عقب ماندگيست به مذهب نسبت مي دهند.دعواي اين دو گروه با اين نگرش هميشگي خواهد بود.

به نظر من مليت و مذهب دو موضوع كاملا متفاوت است و اهميت يكي بر ديگري به صورت مطلق نيست ممكن است در برخورد با موضوعي خاص مليت گروهي مهم تر از دينشان باشد و در برخورد با موضوعي ديگر دينشان بر مليت شان برتر گردد.

اين دو موضوع متفاوت را با نگاهي كلي نمي توان سنجيد چرا كه همسنگ هم نيستند.

البته وقتي مي گويم مذهب در كنار مليت منظورم دقيقا داشتن باورهاي ديني - بر اساس هر اسلوبي كه براي آدمي مهم است، خواه اسلام ،خواه مسيحيت، خواه يهود، خواه زرتشت ، خواه بوديسم و يا هر روشي كه نامي خاص دارد و يا بي نام و نشان خاصي است مي باشد- در كنار درك جايگاه زادگاه و سرزمينيست كه آدمي در آن زاده و پرورده شده است مي باشد.

هر چند هر گاه سخن از مذهب و مليت به ميان بيايد بيشتر تقابل اين دو و مخصوصا تقابل ملي گرايي با اسلام گرايي به ذهن متبادر مي شود.

.

.

.

.






شنبه بیست و ششم فروردین 1391 | 12:39 | رویا | |

www . night Skin . ir